سفرنامه شیراز 3

عصری اولین مسابقه کوچولوی ما ساعت 16 بود اونم در رشته ی دومی که شرکت کرده بود. اولین مسابقه اش رو خیلی راحت تونست ببره... نمی دونید چه نفس راحتی کشیدم و چقدر دیدنش خوشحالی و رضایتش برام شادکننده بود. مسابقه ی دومش حدود ساعت 18 بود که متآسفانه با یک کم ناداوری نتونست ببره... انقدر از رفتار و نحوه ی امتیاز دادن داور ناراحت شده بودم که نتونستم بگذرم. بدون اینکه کوچولو متوجه بشه داور دوم رو صدا کردم(چون مسابقات پشت سرهم انجام میشد فرصتی نبود که بشه با داور اصلی بحث کنیم )  و در حالیکه یکی از مربیها هم کنارم بود شروع کردم باهش بحث کردن. تنها جوابی که میداد این بود که :"حق با شماست... درست میگید.. ولی دنبالش رو نگیرید... کوچولوی شما هنوز فرصت زیاد داره واسه ادامه...آینده اش مسلما روشنه... من که خودم چندین ساله در مسابقات کشوری و بین المللی در رده دانشجویی و بزرگسالان شرکت می کنم، اعتراف میکنم که برنامه اش هیچ مشکلی نداره... ولی بالاخره خطا هم چیز انکار نشدنی هست و گاهی پیش میاد." بحث که بیشتر پیش رفت، مربیشون هم اومد کمک من و دو نفری حسابی داور رو پیچوندیم به لحاظ مسائل فنی. آخرش این جواب رو داد که :" خانم من شن این کوچولوی شما بودم... انقدری که ایشون از برنامه نویسی و مکانیک ربات میدونه، نمی دونستم... اصلا اصراری به این دوره نداشته باشید... ایشون مسلما در راهی که پیش رو داره می تونه موفق باشه.. چون تواناییش رو داره." این حرفاش بیشتر آتیشم میزد، از طرفی چون جواب قانع کننده ای هم نمیداد، دیدم بحث بیشتر باهش بی نتیجه است؛ تنها چیزی که در جوابش گفتم این بود که:"من از کوچولوی خودمون و توانایی هاش مطمئنم ولی امیدوارم در راه پیش رو بازم کارش به کسانی مثل شما نیوفته که اینطوری بخواد حقش ضایع بشه!!!"

از تیم همراه هم در بازیهای بعد از ظهر سه تا از بچه ها که در همین رشته ی کوچولوی ما شرکت کرده بودند تونستند برنده بشند و هر چهار نفر یه مسابقه دیگه در همین رشته داشتند که موکول شد به فردا. یکی از بچه های دیگه هم که رد رشته ی متفاوتی شرکت کرده بود و صبح هم تونسته بود برنده بشه، مسابقه ی دومش رو هم برد.

موقع برگشت باز ما بودیم و این شیطونها و اون مسیر طولانی.... خلاصه سوار سروس شدیم و این آتیش پاره ها رفتند و انتهای اتوبوس نشستند و تا می تونستند دیگه آتیش سوزوندن. کل اتوبوس از دست شیرین کاری و شیطنت اینا به وجد آمده بودن.

ساعت حدود 22 رسیدیم هتل و بعد از شام کوچولوها رفتند اتاق خودشون و باز مشغول شیطنت شدند و هر از گاهی بینش نیم نگاهی هم به رباتها و برنامه هاشون میکردند... هر چند که من اتاقم جدا بود ولی طبق گزارش رسیده از مربیشون (که واقعا نمیدونم چطوری در اتاق مشترک با اونها شب رو میگذروند) اون شب رو هم تا 4 صبح اتاقشون رو سرشون گرفته بودند و میگفتن و میخندیدن.

صبح روز بعد که جمعه میشد؛ از خواب کوچولوها استفاده کردم و اول صبح رفتم زیارت شاهچراغ (ع)... انصافا مثل حرم هر امام و امامزاده ای آرامش و  حال و هوای روحبخشی داشت. کلی انرژی مثبت گرفتم و از اونجایی که باید ساعت 10 محل مسابقات می بودیم، زود برگشتم.

حوالی ساعت 10:20 بود که رسیدیم محل مسابقات و اولین مسابقه ی اون روز کوچولو ساعت 11 بود که برد و با این برنده شدن جواز رفتن به مرحله بعد اون رشته مسابقه رو به دست آورد... از بچه های تیم یکیشون حذف شد ولی 2نفر دیگه هم تونستند مرحله بعد برسند. از خوشحالی سریع به خانواده ام خبر دادم که اونها هم در شوق این راهیابی شریک باشند.

دیگه هیچان بیشتر شده بود... مسابقات در فاصله ی کوتاه تری برگزار میشد و این فاصله های کوتاه معمولا بچه ها مشغول تعمیرات جزئی و شارژ رباتها بودند. مربیاشون هم که دیگه همش دور و بر زمین مسابقه میگشتند.

مسابقه ی بعدی کوچولو ساعت 11:30 برگزار شد... اولش برای راه اندازی ربات یه اشتباه کوچک کرد که با کمک یکی از هم تیمی هاش سریع متوجه شد و برطرف کرد و بالاخره اون مسابقه رو هم برد. اون دو نفر دیگه تیم هم هر کدوم مسابقاتشون رو بردند و باز هر 3 با هم رفتند برای مرحله ی بالاتر. در این مرحله بود که کوچولوی ما مجبور شد با یکی از هم تیمی هاش مسابقه بده... انصافا به لحاظ روانی مسابقه ی سختی بود !!! نمی دونستیم کدومشون رو تشویق کنیم!! این بود که هم من و هم کوچولوهای هم تیمیش و هم مربی ها ترجیح دادیم با سکوت مسابقه شون رو دنبال کنیم...

لحظات این مسابقه انگار سخت تر میگذشت... ولی بالاخره تموم شد و کوچولوی ما تونست از هم تیمیش ببره. ولی بعد از برد هیچ خوشحالی از خودش نشون نداد... ازین کارش خیلی خوشم اومد. اما به هر حال کوچولوی دوم که بازی رو واگذار کرده بود انقدر ناراحت شد که با گریه از زمین بیرون اومد (این کوچولوی دوم، همون عزیزی بود که در مسابقه ی قبل کوچولوی ما رو در ابتدای مسابقه اش کمک کرده بود و حالا خودش از دور مسابقه کنار رفت )

به کوچولو تبریک گفتم و اونو راهی کردم که بره غرفه و ربات رو چک کنه برای مسابقه ی مرحله بعد که در واقع میشد مرحله ی نیمه نهایی. خودم هم کنار زمین منتظر موندم که کوچولوی دوم بیاد... یه کم باهش صحبت کردم که آرومتر بشه... بهش گفتم تو هم مثل کوچولو برنده ای، کمک تو بود که باعث شد اون ببره...پس تو هم مثل اون برنده محسوب میشی. تا اینجا کوچولو و یکی دیگه از هم تیمیهاش تونستند مرحله ی نیمه نهایی برسند.

مسابقه ی بعد ساعت 12:10 برگزار شد... کوچولو اگه این مسابقه رو می برد میرفت مرحله ی نهایی... نمی دونید چه استرسی داشت. از طرفی هم میترسیدیم دوباره دو تا هم تیمی مجبور بشند با هم مسابقه داشته باشند که خوب با تنظیم برنامه مسابقات این اتفاق نیوفتاد. این مسابقه هم برگزار شد ولی ربات کوچولو از لحاظ سرعت نسبت به نفر مقابلش کم آورد و با زمان بیشتری مسیر رو طی کرد و به این ترتیب نشد که به مرحله نهایی برسه... دیگه فکر کنم حس و حال من و کوچولو رو می تونید خودتون تصور کنید!!! درسته که هر چی مرحله ی جلوتری از مسابقات رو می رسید، خوشحال میشدیم، اما از طرفی حذف در مراحل بالاتر برای آدم انگار سنگین تره و آدم بیتشر ناراحت میشه!!! هر چند باز مربی ها حسابی تشویق کردند و گفتند که تا همین مرحله هم خوب تونستی باشی و انشاالله در سالهای بعد برات راحت تره که بتونی فینال هم برسی... ولی خوب باز این حرفها هم نمی توست باعث بشه کوچولو نتیجه مسابقه رو فراموش کنه.

به این ترتیب فقط یکی از هم تیمی ها موند که رسید به فینال. از اونجایی که اکثر مسابقات هم تموم شده بود، همه بچه های تیم برای تشویقش اومدن و انقدر بهش انرژی دادند که شکرخدا تونست ببره و برنده نهایی اون رشته بشه. کوچولوی ما از برنده شدن این هم تیمیش انقدر خوشحال شد که دیگه نتیجه ی مسابقه ی خودش رو تقریبا فراموش کرد.

بعد از نهار نتیجه مسابقه ی دیروز رو که اولین مسابقه کوچولو بود و گفتم که در مقطع بالاتر هم شرکت کرده بود؛ اعلام کردند... نمیدونید باور کنید و قتی اسمش رو شنیدم که به مرحله ی بعدی (که در واقع مرحله ی نهایی اون سری مسابقات بود، چون فقط دو مرحله داشت) راه پیدا کرده چقدر خوشحال شدیم. یک ساعت تا شروع مسابقه اش وقت داشتیم. سریع رفتیم سراغ ربات مربوط به اون مسابقه و به قول بچه ها ردیف کردنش. مسابقه ساعت 15:30 برگزار شد و این بار ربات در تا انتهای مسیر رو در زمانی کوتاهتر از زمان مشخص شده رفت و رکورد خوبی ثبت کرد.. ولی یه مشکل داشت اونم اینکه ربات نتونست همه علایم زمین رو بخوانه... خلاصه این باعث شد که نتونیم بازم از نتیجه مسابقه مطمئن بشیم و مجبور بودیم تا ببینیم بقیه تیمهای رسیده به مرحله نهایی چه کار میکنند. (این سری مسابقات برنده ای و بازنده ای نبود، بلکه رکورد سنجی داشت)

دوستای گلم ممنون از حوصله تون...یه قسمتش مونده که چند روز آینده میذارملبخند

/ 32 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پروانه

اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم. دکتر شریعتی. ... لحظه هایت همواره به یاد خدا[گل][گل][گل][گل][گل][گل]

اعظم سبحانی

ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی چه کنم؟ که هست اینها گل خیرآشنایی همه شب نهاده‌ام سر، چوسگان، بر آستانت که رقیب در نیاید به بهانه‌ی گدایی مژه‌ها و چشم یارم به نظرچنان نماید که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی در گلستان چشمم ز چه روهمیشه باز است؟ به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟ که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی به کدام مذهب این به کدام ملت است این؟ که کشند عاشقی را، که توعاشقم چرایی؟ به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟ به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه زاهدریایی در دیر می‌زدم من، که یکی زدر در آمد که : درآ، درآ، عراقی، که توهم از آن مایی عراقی [گل]

مهدیه

سلام میلاد امام هشتم ثامن الحجج امام رضا (ع) بر شما مبارک[گل]

ح

چی شد کم رنگی قسمت آخرش مونده یادت رفت

قلم دوش

[دست] این واسه کوچولوی شما ک اینقدر تونست بالا بره.. ببخش دیر سر زدم کمی بی حالم دیگه نمی دونم چی بگم! منتظر بقیه ش هستم[ماچ]

اعظم سبحانی

دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی با موج های آبی دریا به رقص آیی و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی [گل]

ت

مطب طولانیی نوشتی راستش رو بگم تنبلیم اومد بخونمش ببخشید[خجالت]

زمزمه هاي قلب من (قاصدك)

يك حادثه با من باش زيباي اساطيري تو زنده به اعجازي،بي معجزه ميميري تا عطر تنت باقيست من معجزه ميمانم بعد از تو چه خواهد شد، تقدير، نميدانم آغوش تو تكراريست، تكرار خيال من تنديس غرورت را در بستر من بشكن تقدير تو رفتن نيست، تو سهم مني انگار يك وسوسه عاشق شو، يكبار، فقط يكبار ميمانم و ميدانم ، پا بسته به تقديري يك حادثه با من باش زيباي اساطيري! --------------------------------------------------

بردیا

سلام! خیلی خیلی ممنونم از لطف تون...[گل] ایشالا همیشه به مسابقه و پیروزی باشه[مغرور] اگه میشه یه مقدار هم در مورد سوغاتی های شیراز برامون بنویسین....بعدشم پیشنهاد می کنم برای اینکه مطلب رو درک کنیم یه چند تا از سوغاتی های شیراز بهمون بدین بخوریم تا ببینیم درست گفتین یا نه...؟!![زبان][چشمک][گل][گل]

سعيدي

باسلام واحترام و ادب ازوبلاگ وزين وزيبايتان بازديد كردم .جالب و قابل تامل بود موفقيت بيشتر برايتان آرزومندم اگر دعوت حقير را براي بازديد از وبلاگم پذيرفتيددرصورتيكه مطالبش قابل استفاده بود براي بهرمندي بازديدكنندگان محترمتان با نام ازدواج و طلاق لينك فرمائيد ممنون