سخنی با خدای خودم...

 

بار الها ....

آمده ام تا در سایه مهد تو خستگی را از خود برهانم و کوله بار سنگین گناهانم را بر زمین بگذارم.

 از پشت کوههای آرزوهای طولانی، از  آنسوی دریاهای غرور و خود خواهی، آمده ام تا سر در آستانه پر عظمت تو بگذارم وهای های بگریم...

آمده ام تا دستهای  مرا بگیری  و  با مرواریدهای اشک....

با جامهایِ خالیِ نیاز....

با کفشهایِ امید ...

آمده ام  تا مرا ببخشایی

و

 گل آرامش را در دل بپرورانم و اطمینان درو کنم

ونماز عشق بخوانم.......

بگذار تا لبریز شوم......

/ 13 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بردیا

چقدر حس خوبی بهم داد این پست تون.... خیلی خیلی زیبا بود....دست تون درد نکنه[گل][گل]

نکیسا

آسمان فرصت پرواز بلند است، ولی قصه این است چه اندازه کبوتر باشی

اعظم سبحانی

دست حاجت كه بري پيش خداوندي بر كه كريم است و رحيم‌است‌و غفوراست‌و ودود سعدي [گل]

اعظم سبحانی

خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی . . . [گل]

مسیح

هرروز هم من وهم خدا فراموش میکنیم... من لطف او را و خدا گناه مرا... وبت خوبه خسته نباشی به منم سر بزن اگه خواستی تبادل لینک کنیم