کودک خیالت

 

کودک بازیگوش خیالت....
.
دوباره توپ یادت را در حیاط خاطر من انداخت....
.
خاطرت را برداشته و در به رویت باز کردم...
.
خواستم...
.
دادی ....فریادی...اعتراضی
.
تا دیگر این چنین جسورانه آرامشم را بر هم نزنی....
.
اما با دیدن لبخند شیرینت و نگاه شیطنت آمیزت....
.
با لبخندی خیالت را پس دادم....
.
جالب بود!!
.
درب خاطراتم را که می بستم با خود زمزمه می کردم.....
.
می شود این توپ دوباره در حیاط این خانه بیفتد؟!!!!!!!!!!!

/ 9 نظر / 11 بازدید
رهگذر

به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست ... سلام .... ممنون از حضورتان .... انشاالله زیارت امام رئوف به زودی زود قسمت حضرتعالی نیز بشود.... دل نوشته کودکی جالبی بود ..... یا حق

محمد حسین

این شعر واقن فوق العاده بود. خوشحال میشم بهم سر بزنی و اگه خواستی تبادل لینک کنیم.. در ضمن میشه این شعر رو با ذکر منبع(که وب شما باشه) تو وب خودم بذارم؟ خیلی به دلم نشست

سپیده

سلام .یاد این توپهای خاطره انگیز بخیر ممنون که سرزدید.موفق باشید

قلم دوش

با لبخندی خیالت را پس دادم.... به روزم "تقصیر از ما نیست"

رهـاااا

[گل]یکتا جون ممنون از حضورت. وبلاگت خیـــــلی خوشجله[ماچ][ماچ] موفق باشی گلمـــــــــــــــــ[گل]ــــــــــ