سفرنامه شیراز 2

بعد از افتتاحیه و قبل از شروع مسابقات من و مربیای تیم به همراه مامان و بابای چند تا از بچه ها غفره استقرار تیم استان رو مهیا کردیم و کارا شروع شد. بچه ها یکی یکی رباتهاشونو در می آوردند و هر کدوم با یه مربی یا با کمک بچه های بزرگتر سعی میکردن اشکالات احتمالی رباتها رو رفع کنند. کوچولوترها چه استرسی داشتند...  خصوصا دوتاشون. یکی که از استرس سر درد گرفته بود، اون یکی دلش شدید درد گرفته بود. یه کم با نبات و نعناع سعی کردیم حالشون رو به راه کنیم؛بعدشم که دیگه شروع کردیم به اینکه با صحبت کردن به لحاظ روانی آماده شون کنیم... چند تا عکس یادگاری دسته جمعی هم ازشون گرفتیم .

اولین مسابقه کوچولوی ما، ساعت حدود 12 بود... طفلی استرسش زیاد بود!! در لیست مسابقات رشته اش نفر هشتمی بود که باید مسابقه میداد. بین نفرات قبلیش، فقط ربات یه نفر تونست مسیر مسابقه را تا انتها بره. از اونجایی این کوچولوی ما در رشته ی یه مقطع بالاتر شرکت کرده بود، کلی باهش حرف زدم که هیچ اشکالی نداره حتی اگه نتونی اونطور که دوست داری مسابقه رو تموم کنی... هر چی باشه مابقی شرکت کننده ها یه مقطع از شما بزرگترند و ...!!! هنوزم نمیدونم حرفام چقدر براش تأثیر داشت!! ولی به هر حال من سعیم رو میکردم که تا حد امکان استرسش کمتر بشه. بالاخره نوبتش شد و برای مسابقه اش چند تا از هم تیمی هاش برای تشویق اومدن و یکی از مربی ها هم کنار زمین بود که در صورت نیاز توضیحات لازم رو بهش بده. وقتی رفت وارد زمین مسابقه بشه دستاش سرد شده بود!!! با سوت داور مسایقه شروع شد و. ربات تا نیمه راه رو فقط رفت!!!! تا سه بار حق امتحان کردن داشتن و بار چهارم دیگه براشون رکورد میزدن. تا بار سوم هم هر بار همین اتفاق افتاد ... ربات فقط تا نیمه راه رو میرفت!!! کوچولو انقدر استرس داشت که حتی توجهی به مربیش هم نمی کرد که داشت یه نکاتی رو براش میگفت!!! منم کنار زمین فقط دعا میکردم که روحیه اش رو داشته باشه که حتی اگه نشد...خیلی اذیت نشه! (هرچند واقعا این خواسته ی زیادی بود از یه کوچولو که همه ی تلاشش رو واسه یه مسابقه کرده و دوست داره ببره)

در این رشته که شرکت کرده بود، ربات باید علاوه بر طی مسیر، توانایی شمارش یه سری علائم را هم می داشت. خلاصه بار چهارم هم با سوت داور شروع شد و همون اتفاق تکرار شد!!! فقط خوبیش به این بود که رباتش علایم رو تونست بخوانه که این خودش امتیاز بزرگی بود و حتی اون ربات که تا انتهای مسیر رو رفته بود، نتونسته بود این کارو انجام بده!!!

بعد از اینکه مسابقه تموم شد.. انقدر گرفته و ناراحت بود که اصلا از زمین مسابقه که خارج شدف طرف من نیومد... منم اصراری نداشتم... میدونستم که یه کم دوست داره تنها باشه!!!

خواستم برم غرفه و منتظر بشم تا خودش بیاد، اما نتونستم... ترجیح دادم کنار خروجی زمین مسابقه بایستم... خلاصه بعد از اینکه کمی آروم شد، از زمین بیرون اومد... سعی کردم یه کم نازش رو بکشم و آرومش کنم... بهش تبریک گفتم که شمارش علایم رو تا الان فقط ربات شما تونست انجام بده، این خودش موفقیت خوبیه... می تونه باعث بشه مرحله بعد هم راه پیدا کنی!! ولی با ناراحتی فقط گفت آخه ربات من همیشه زمین رو با سرعت خوب می رفت!! نمیدونم چرا نشد!؟!؟! گفتم شاید مشکل از برنامه اش باشه... الان دوباره با مربی ها برنامه رو چک میکنیم... ولی اصلا حاضر به این کار نمیشد. البته این رو هم بگم که مربی اصلیش همراه تیم نیومده بود و این کوچولوی ما هم فقط مربی خودش رو قبول داشت و زیر بار این نمیرفت که مربی دیگه ای بخواد درباره ی رباتش نظر بده.

چون احتمال این رو میدادم که به مرحله ی بعد صعود کنه، اول با مربی اصلیش تماس گرفتم و ازش خواستم کامل جریان مسابقه و اشکالات رو براش شرح بده... کوچولو هم اینکارو کرد و مربی هم توصیه های لازم رو بهش گفت...ضمن اینکه یه جورایی راضیش کرد با سایر مربی ها برنامه رو چک کنه!!

تا قبل از نهار چند تایی دیگه از بچه ها مسابقه داشتند.. کوچولو رفت سراع سایر دوستاش که اینم مثل اونها موقع مسابقاتشون کنار زمین باشه و تشویقشون کنه.

منم از فرصت استفاده کردم و دوری در سالن زدم... کنار زمینهای مسابقه دختر و پسرهای نازنینی رو میشد دید که به هر دلیل نتونسته بودن مسابقه شون رو ببرند و صورت فرشته ایشون بغض و اشک داشت!!! واقعا تحمل اشک و ناراحتی این فرشته های کوچولو سخته!!!! حالا اونایی که مامان، بابا یا بزرگتری باهشون بود، وضعشون بهتر بود... حداقل کسی بود که نازشون رو بکشه!!! اما دلم واسه اوناییشون می سوخت که تنها بودن!!!! دلم میخواست کنارشون باشم...ولی می دونم که اینجوری ممکنه غرورشون هم صدمه ببینه که بخوان پیش یه غریبه گریه کنند!!! تازه بچه های تیممون که در مسابقه هاشون برنده نمی شدن، میرفتن بیرون و گریه شون رو می کردن...بعد میومدن غرفه!!! ولی از چشمهای ناز قرمز شده شون میشد فهمید که چقدر ناراحت شدن...هر چند ما دیگه به روشون نیم آوردیم که فهمیدیم گریه کردند!!

خلاصه ساعت نزدیک 3 بود که بچه ها برای نهار جمع شدند... تا اون موقع به جز یکی از بجه ها، مابقی نتونسته بودن مسابقه ی اولشون رو ببرند. یکی دوتا هم بودن که قبل از نهار اصلا مسابقه ای نداشتند. کنار همه استرس و ناراحتیشون، وقتی به هم میرسیدن و دور هم جمع میشدند خوشبختانه بگو بخند و گل گفتن و گل شنیدنشون به راه بود... این باعث شد که بعد از نهار روحیه ی همه شون بهتر بشه!!

 

و این قصه همچنان ادامه دارد!!!!

/ 29 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راحله

منم شيرازو خيلي دوست دارم.

بردیا

ما منتظر بقیه اش هستیم[گل][گل]

نگار

ببخشید دیر سرزدم سفرنامه نوشتنم سخته ها،مهارت میخواد[گل] منتظر بقیه ش هستیم

پروانه

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون می کنن[فرشته] سلام حال شما؟[لبخند] صبح بخیر! من عادت دارم هر وبی میرم بیشتر مطالبشو میخونم و همیشه بهش سر میزنم. قلم زیبایی داری و بسیار شفاف می نویسی. همیشه بهت سر میزنم.[گل] باز پاییز است، اندکی از مهر پیداست حتی در این دوران بی مهری باز هم پاییز زیباست مهرت قشنگ ٬ پاییزت مبارک . . [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][ گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشحال میشم بیای پیشم[لبخند]

شبیر

چه معصومانه مي‏خندي و کودکانه نگاه مي‏کني! تو پاک‏تريني و فرشته از چشمانت فرومي‏ريزد.پاکي و اصالت، از شاخسار خاندان معصومت ريشه مي‏گيرد؛ پاکي تو که معصومه نام گرفته‏اي و مريم اهل بيتي و کريمه آسمان و زمين. سلام دوست عزيز ميلاد نور ديده رضا، کعبه دل‏ها،حضرت معصومه عليهاالسلام خجسته باد![گل]

مهسا

_____♥█████████♥_______♥█████████♥ _____♥█████████████♥___♥███████████♥ ___♥█████████████████♥████♥________♥████♥ __♥████████████████████████♥___________♥███♥ _♥███████████████████████████♥__________♥███♥ ♥████████████████████████████████♥_____♥███♥ ♥█████████████████████████████████♥___♥███♥ ♥██████████████████████████████████♥_♥███♥ _♥██████████████████████████████████████♥ __♥████████████████████████████████████♥ ____♥████████████████████████████████♥ ______♥████████████████████████████♥ _________♥███████████████████████♥ ____________♥██████████████████♥ ______________♥█████████████♥ _________________♥████████♥ ___________________♥████♥ ____________________♥██♥ سلام عزیزم آپم بدو بیا

اعظم سبحانی

در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟ در گردش خود اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی

سپینود

_░▒███████ ░██▓▒░░▒▓██ ██▓▒░__░▒▓██___██████ ██▓▒░____░▓███▓__░▒▓██ ██▓▒░___░▓██▓_____░▒▓██ ██▓ _______________ ░▒▓██ _██▓▒░______________░▒▓██ __██▓▒░____________░▒▓██ ___██▓▒░__________░▒▓██ ____██▓▒░________░▒▓██ _____██▓▒░_____░▒▓██ ______██▓▒░__░▒▓██ _______█▓▒░░▒▓██ _________░▒▓██ _______░▒▓██ _____░▒▓██ با چشمانت خیانت کارند اپم زود بیا که منتظرم.اثر خودمه ها.[گل]

امیر محمد

سلام. حال شما. خوبید. دست به قلم خوبی داری. تبریک میگم. [گل][گل][گل]

نگار

سلام وب قشنگی داری به وب منم سر بزن.[چشمک][چشمک]